استیون پرسفیلد، نویسندهی کتاب جنگ هنر که بارها از نبردهای شخصیاش بهعنوان نویسنده—در شروع کار، کنار آمدن با بیحوصلگی، و تمام کردن کتابش—صحبت کرده، یکبار اینطور گفت:
«هرچقدر یک دعوت به عمل برای رشد روحمون مهمتر باشه، بیشتر در برابرش مقاومت میکنیم. اما تسلیم شدن به این مقاومت، روح ما رو دفرمه میکنه. ما رو ناقص میکنه. کوچکتر از اون چیزی میشیم که هستیم و برای بودنش به دنیا اومدیم.»
او واژهی «مقاومت» را با حرف بزرگ مینویسد—چون این نیروی ناپیدا، چالشی رایج در زندگی همهی خالقان و نویسندههاست. من همیشه این جمله را دوست داشتم، چون انگارهی رایجی را به چالش میکشد: اینکه گویا اگر کاری را دوست داشته باشی، باید انجام دادنش همیشه آسان و دلچسب باشد. اما واقعیت این است که فرایند خلاقه، فارغ از نوع کار، پر از مقاومت است.
چه به زبان بیاریم چه نه، دلیل اصلی اینکه خیلی از ما پروژههامان را نیمهکاره رها میکنیم، پشت میز نمینشینیم، یا مدام کار را به تعویق میاندازیم، این است که جایی در درونمان انتظار داریم روند کار کاملاً بخشنده و بیدردسر باشد. ما از احساس بیحوصلگی یا مقاومت استفاده میکنیم تا از کار فرار کنیم—نه از روی تنبلی، بلکه چون این درد را اشتباه تفسیر میکنیم.
و گاهی، همین احساس مکررِ ناراحتی از کار—چه به شکل «امروز حسش نیست» و چه به شکل ندیدنِ نتیجهای که امیدش را داشتیم—میشود دلیلی برای اینکه کلاً بیخیالش شویم.
در نهایت، آه میکشیم و میگوییم: «خب، معلومه که مسیر من نبود.»
ولی واقعیت اینه: اون مسیر، بود برای تو.
اگر چیزی در شروع مسیر برات قابل انجام به نظر میاومد، پس میتونه تا پایان هم برات ممکن باشه.
مسئله این نیست که نوع کار برایت مناسب نبوده. مسئله این نیست که «برای شیرینیپزی ساخته نشدهای»، پس باید ولش کنی. چیزی که مهمه، اینه که آیا حاضری بنشینی و آن لحظههای کوچیکِ ناراحتی، بیحوصلگی و دلزدگی را تحمل کنی یا نه.
باید بتونی این جمله رو به پروژههات وصل کنی:
«قرار نیست همیشه آسون باشه.»
یه بار دیگه بخونش.
این جمله برای من همهچیز رو تغییر داد—و هنوز هم وقتی کارها اونطوری که دلم میخواد پیش نمیره، بهش برمیگردم.
اگه یه کم دردناک بود، خوبه.
چون یعنی برات مهمه.
یعنی میخوای موفق بشی.
میخوای اشتباه نکنی.
میخوای کارت بینقص دربیاد.
اما همین تلاش برای بینقص بودن، بستهات میکنه.
عضلاتت رو منقبض میکنه.
گلوت رو خشک میکنه.
و اصلاً تعجبی نداره که دیگه از مسیر لذت نمیبری.
چون زیادی براش معنا ساختی.
همهی اینهارو بذار کنار و برگرد به اون راز اصلی:
آدمهای پُربازده میدونن که کار باید هم لذتبخش باشه، و هم گاهی اصلاً خوشایند نباشه.
اونا بالا و پایینها رو از اول میپذیرن. نه فقط در مراحل آغازین پروژهها، بلکه در وسطهای شلوغ و لحظههای حساس پایانی که باید همهچی کامل شه.
ولی یه قدم جلوتر هم میرن.
وقتی انتظار داریم مقاومت سر برسه، چی میشه؟
دیگه از دیدنش غافلگیر نمیشیم.
وقتی میاد و در میزنه، تعجب نمیکنیم.
چون از قبل، در رو یه ذره باز گذاشته بودیم.
چون اشکالی نداره اگه بیاد تو.
لازم نیست با عرق سرد و اضطراب در رو نگه داریم که نیاد.
و وقتی این پذیرش میاد، یه جور رهایی هم با خودش میاره.
یه حالت ذهنی سبکتر، آرومتر،
همون حالتی که باعث میشه دوباره از کار لذت ببری.
وقتی مقاومت حس بشه، پذیرفته بشه، و بهش خوشآمد بگی—اون لحظه تبدیل میشه به لذت.

هیچ نظری وجود ندارد